*
*
*
*
*
*
*
Starting Messages...
*به نام تک مکانيک قلبهاي تصادفي* 
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

12...3

موضوع : 6سکانستاريخ : 10 March 2008   شماره : 10

                                   شش سکانس

سکانس اول

دارم در خيابان راه مي روم. در خيابان که نه,در خلا يا خلسه اي ناخوشايند.اين روزهاي بي تو بودن  تمام انرزي مرا از من گرفته اند.

سکانس دوم

من به تو مي گفتم دوستت دارم و هزار بار به تو دل بسته ام‌‌ جوابت هميشه تکراري بود باشه !اما چيزهاي فنا پذير شايسته ي دلبستگي نيستند! ما که ماندني نيستيم در اين دنيا, پس نبايد به کسي دل بسته شوي. وجواب من سکوت بود و بهت و علامت سوالي به اندازه ي دل تنگي هايم ودلبستگي شديدتر.

سکانس سوم

من خيلي به تو و حرف هايت فکر ميکنم. کاش الان اينجا روبه روي من نشسته بودي و به باورهاي من گوش مي کردي. اشکالي ندارد. ميتواني اين سطرها را بخواني(فقط لطفا رنگ لهجه ام را فراموش نکن : بنفش ياسي خيس!)

سکانس چهارم(باورهايم را در اين سکانس بخوان)

به نظر من : اگر من و تو فنا پذير بوديم.ديگر دل بسته هم نمي شديم. چون مي دانستيم هميشه هميشه طرف مقابل مان حضور دارد(کاش اين طور بود.از خدا مي خواهم که معجزه اي رخ دهد و اين طور شود تا هميشه کنار هم!)اما من الان ثانيه ثانيه هاي خاطره ي با تو بودن را مرور مي کنم, نفس مي کشم و اين روزها که بدون تو دارد انرزي ام تمام ميشود, وقتي به خنده هاي گرمت فکر مي کنم, کمي توان از دست رفته ام را به دست مي آورم و دل بسته تر مي شوم. حتي وقتي خيلي از هم دور هستيم مثل اين روزهاي قرن نما- من بيشتر دل بسته ات مي شوم!

سکانس پنجم(نمي دانم چرا اين باران دست از سرم بر نمي دارد!)

در حال حاضر فقط يک آرزو دارم و اين آرزو تمام زندگي ام را تحت الشعاع قرار داده است.من با ديگران مي خندم, کار مي کنم, خريد مي کنم, اما در تمام اين لحظه ها فقط به يک آرزويم فکر ميکنم : يک بار ديگر ببينمت! 

سکانس ششم(باران تمام وازه ها را فرا گرفته)

خيلي دوستت دارم,تويي که به من آموختي عشق يعني...تو!

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : دلتنگيتاريخ : 25 January 2008   شماره : 9

يه اتاق تاريک

              يه سکوت بهت آلود

                                  يه آرامش مسموع

                                                    يه آهنگ ملايم

                                                                    يه جمله ي عميق وسط آهنگ

                            

                                          بي تو من در همه ي شهرغريبم

 

 ويه قطره اشک که رو گونه هام لغزيد بهم فهموند که چقدردلم براي داشتنت تنگ شده

 

 امشب دستام بهونه ي دستاتو داره و         

 چشام حسرت يه نگاه تو اون چهره ي معصوم 

يه بغض غريب تو گلوم لونه کرده و       

 يه احساس غريب تر داره تبر به ريشه ي بودنم ميزنه

دلم براي روزاي باروني گذشته بي تابي مي کنه و       

 پاهام بد جوري دلتنگ پا گذاشتن تو جاده ي بارون زده ي خيالته

 چقدر سخته آرزوي کسي رو داشتن که آرزوتو نداره  

 چقدر سخته دلتنگ کسي بودن که دلتنگ ديگريه 

خواستم رو يادت خط بکشم

خواستم ديگه دلتنگت نباشم    

از جام بلند شدم

 چراغاي اتاق و روشن کردم

 سکوت رو شکستم  

 آهنگ رو قطع کردم و اشکامو پاک  

 اما قطرهي اشک بعدي ام رو گونه هام سر خورد تا بهم بفهمونه هنوزم دلتنگم       

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : شبانهتاريخ : 11 August 2007   شماره : 8

                                                     شبانه

 

يه شب مهتاب

ماه مياد تو خواب

منو مي بره

كوچه به كوچه

باغ انگوري

باغ آلوچه

دره به دره

صحرا به صحرا

اون جا كه شبا

پشت بيشه ها

يه پري مياد

ترسون و لرزون

پاشو ميزاره

تو اب چشمه

شونه ميكنه

موي پريشون

    ارسال نظر ( 3 )!
موضوع : انتظارتاريخ : 11 August 2007   شماره : 7

                                                           انتظار

 

از دريچه

با دل خسته.لب بسته.نگاه سرد

ميكنم از چشم خواب آلوده ي خود

                                          صبحدم

                                                    بيرون

                                                            نگاهي:

در مه آلوده هواي خيس غم آور

پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر...

در اجاق باد. آن افسرده دل آذر

كاندك اندك برگهاي بيشه هاي سبز را بي شعله

                                            مي سوزد...

من در اينجا مانده ام خاموش 

                                  بر جا ايستاده

                                                  سرد

وز دو چشم خسته اشك ياس مي ريزم به دامان:

جاده خالي 

زير باران!

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : کاشتاريخ : 25 July 2007   شماره : 6
کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم....!؟

آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگي کرد ؟

دنيايي که در آن آدم ها روزي چندين بار عاشق مي شوند!

دنيايي که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشي ها ميتوان يافت!

دنيايي که در آن محبت و صداقت مرده و جاي آنها را بي وفايي و دروغ گرفته!

دنيايي که در آن دروغ عادت ٬ بي وفايي قانون ٬ و دل شکستن سنت است!

دنيايي که در آن عشق را بايد به بها خريد!.

دنيايي که ما ادمها فقط به فکر خودمون هستيم!

دنيايي که ما دلمون اينقدر کوچيک و محدوده که جايي براي بخشش و بزرگواري نداريم!

دنيايي که ادمهاش هر روز دل يکي رو مي شکنند و بي خيال رد مي شند ....!

کاش دنياي ما دنيايي بزرگ پر از بزرگي بخشش و کرامت بود کاش اما صد افسوس......!تقديم به دل شکسته ها

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم

شيشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترين

تلنگري مي شکند

مي خواهم فرياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم

که عمق دردم را در فرياد منعکس کنم

فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خودم سر داده ام

دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مي نشينم

کاش مي شد سرنوشت را با ان روزها شيرينم

عجين کرد

بغض کهنه اي گلويم را آزارد

نفرين به بودن وقتي با درد همراست

اي کاش باز هم کسي اشکهايم را نبيند

تنها با خاطراتم خوشم

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : ...تاريخ : 25 July 2007   شماره : 5
ديرگاهي ست در کرانه هاي خودم به گل نشسته ام
وباد ميان باره هاي دلم
تن به هيچ بادباني نمي سايد
ومن آنگونه زار گريستم
که آبشاري از بس کوه
که طوفاني از بس رعد
وبرخاک نشستم به سوي خويش
آنگونه که مادري بر طفلش
وخدايي برمخلوقش
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : بغضتاريخ : 31 March 2007   شماره : 4

 

باز شوق ناله ام گل کرده است

بغض چندين ساله ام گل کرده است

باز در من انفجار يادهاست

باز بوي خون در اين فريادهاست

عشق در خونم تلاطم ميکند

باز عقلم دست و پا گم ميکند

اين صدا جز انهدام ناله نيست

جز نفير بغض چندين ساله نيست

اين صداي ريزش روح من است

اين شقايق، بال مجروح من است

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : dige raftتاريخ : 01 March 2007   شماره : 3

اوني كه  گفتم   نرو   گفت   نميشه         ديروز ديگه رفت واسه هميشه

وقتي مي خواست بر منو صدا كرد         واستاد  تو  چشام   نگاه   كرد

گفت مي دوني خودت برام عزيزي         اين اشكام رو بهتر كه  نريزي

ميخوام   برم    سفر  برام   بهتره          ولي كسي كه   مونده عاشق تر

تقدير  ما   از  اولم    همين    بود          يكي  تو آسمون يكي زمين  بود

خدا نخواست هميشه  پيشم  باشي           ولي   مهم   اينكه  ....    باشي

 

            

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : اسيرتاريخ : 06 February 2007   شماره : 2

و مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
 چگونه دل اسيرت شد
 قسم به شب نمي دانم
 تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
 و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
 تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان
 و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
 تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
 و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
 نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
 به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
 
اکنون که شب از نیمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن می گویم
از تو از محبت و مهربانیت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی
از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم
از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود
از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم
حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم
حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم
آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده
از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده
از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده
و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم
اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم
چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند
گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست
حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود
و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد
دوستت دارم عزیز

    ارسال نظر ( 94 )!
موضوع : toتاريخ : 19 December 2006   شماره : 1
امشب ديگر براي تو مي نويسم....
آري تو ، باز هم تو ، فقط تو...براي تو که آبي ترين ، آبي ها هستي ..کلامم تلخ است ، روزگار
و قلمم تلخ تر . هر چه در دفترم نوشتم مشق درد بود.اما نوبت تو که رسيد ، شيرين شيرين
شد.اصلا تو يک معماي هميشه تازه و شيريني ، ناشناخته . دوست داشتني ، مثل عشق ، مثل
درخت...پس خوشا به حال من که باز شب از تو و براي تو مي نويسم...
   
         
    ارسال نظر ( 1 )!

12...3


Copyright 2005 MyCloob.com. All right reserved.